سالم ویروس اندازی اطلاعات شناسایی اطلاعات

سالم: ویروس اندازی اطلاعات شناسایی اطلاعات آنتی ویروس شبکه اجتماعی فضای مجازی

گت بلاگز اخبار حوادث ماجرای شرکت دختر22ساله در دزدی مسلحانه به خاطر علاقه پسرقاتلی که به او قول ازدواج داده بود

دختری که دل به یک مرد جوان سپرده بود با وعده‌های فریبنده این جوان، حاضر شد در دزدی مسلحانه‌ای از یک طلافروشی با باند دزدان همکاری کند. ولی هنگام محاکمه‌اش در دا

ماجرای شرکت دختر22ساله در دزدی مسلحانه به خاطر علاقه پسرقاتلی که به او قول ازدواج داده بود

عبارات مهم : زندگی

دختری که دل به یک مرد جوان سپرده بود با وعده های فریبنده این جوان، حاضر شد در دزدی مسلحانه ای از یک طلافروشی با باند دزدان همکاری کند. ولی هنگام محاکمه اش در دادگاه، فرشته عدالت با شرح ماجرای غم انگیز این دختر، به یاری اش آمد و صاحب طلافروشی (شاکی پرونده) از شکایتش نسبت به او گذشت.

کشور عزیزمان ایران نوشت: قضات دادگاه نیز با توجه به همکاری او با پلیس در شناسایی اعضای باند دزدان طلافروش، هنگامی که پی بردند این دختر، تنها به خاطر دلدادگی، راحت دلانه تن به همکاری به دزدان داده و هیچ سهمی هم از طلاهای به دزدی رفته نبرده هست، به بی گناهی اش گواهی دادند و از مجازاتش گذشتند.

دختر جوان بعد از تبرئه به گفت وگو نشست تا ماجرای زندگی اش را بازگو کند و شرح دهد که چگونه در دام اتفاق گرفتار شده است است.

ماجرای شرکت دختر22ساله در دزدی مسلحانه به خاطر علاقه پسرقاتلی که به او قول ازدواج داده بود

چند سال داری؟

بیست و دو سال.

دختری که دل به یک مرد جوان سپرده بود با وعده‌های فریبنده این جوان، حاضر شد در دزدی مسلحانه‌ای از یک طلافروشی با باند دزدان همکاری کند. ولی هنگام محاکمه‌اش در دا

به چه اتهامی محاکمه شدی؟

به اتهام همکاری در دزدی مسلحانه از طلافروشی.

چگونه با اعضای این باند دزدی آشنا شدی و به همکاری با آنها پرداختی؟

یکی از افراد باند، جوانی بود که با وعده ازدواج من را وابسته خودش کرده بود. چند ماه پیش با هم آشنا شده است بودیم.

ماجرای شرکت دختر22ساله در دزدی مسلحانه به خاطر علاقه پسرقاتلی که به او قول ازدواج داده بود

باور کنید رفتارش چنان مهربان و باعشق بود که احساس می کردم تمام خلأهای زندگی ام را پر کرده هست. بدون اینکه بفهمم دلبسته اش شدم. تا قبل از آشنایی با او مردی در زندگی ام نبود به همین خاطر حس می کردم می تواند عالی ترین حامی من در زندگی باشد.

از خانواده ات بگو

از دوران کودکی هیچ وقت گرمای وجود پدرم را حس نکرده ام و از دوستی اش محروم بوده ام. تنها خاطره ای که از او در خاطرم مانده کتک های بی امانی است که نثار مادر بی پناهم می کرد. هنگامی که با تمام وجود احساس کردم به سایه پدر نیاز دارم او ما را ترک کرد و من و مادرم را تنها و بی سرپرست باقی گذاشت. هرچند حالا پی برده ام حتی داشتن پدر بی رحم و خشن بهتر از آن است که از وجودش محروم باشم.

دختری که دل به یک مرد جوان سپرده بود با وعده‌های فریبنده این جوان، حاضر شد در دزدی مسلحانه‌ای از یک طلافروشی با باند دزدان همکاری کند. ولی هنگام محاکمه‌اش در دا

با رفتن پدر، مادرم به تنهایی نان آور منزل شد و با مشکل و مرارت من و برادر کوچکم را بزرگ کرد و ما را به مدرسه فرستاد. تا اینکه من را به سن بیست سالگی رساند. بعد از دوندگی های بسیار در یک بانک به عنوان اپراتور مشغول کار شدم و توانستم در زندگی کمک حالش باشم.

وقتی با پیمان آشنا شدم رؤیاهای شیرین زندگی در وجودم شکل گرفت. او بود که با مهربانی هایش، وعده آینده ای روشن و دلنشین را به من می داد.

ماجرای شرکت دختر22ساله در دزدی مسلحانه به خاطر علاقه پسرقاتلی که به او قول ازدواج داده بود

پیمان چگونه تو را به همکاری در دزدی از طلافروشی وادار کرد؟

یک روز صبح در بانک سرگرم کار بودم که با من تماس گرفت و قرار گذاشتیم در آخر کار، در قهوه منزل ای به دیدنش بروم. آنجا همراه با دوستش منتظرم بودند که ضمن صحبت پرسید:اگر چیزی از تو بخواهم برایم انجام می دهی؟من که پیمان را باعشق دوست داشتم جواب دادم هر کاری که بخواهی انجام می دهم.

او گفت: با دوستانم قرار گذاشته ایم تو اول به عنوان مشتری وارد یک طلافروشی بشوی بعد هم من و دوستانم وارد می شویم و با ترساندن صاحب مغازه مقداری طلا و جواهر را بر می داریم و فرار می کنیم. ولی در این قضیه به تو اتهامی وارد نمی شود.

با شنیدن این پیشنهاد پیمان بشدت مخالفت کردم و از او خواستم حالا که تصمیم داریم ازدواج کنیم، با این دزدی آینده مان را تباه نکند.

اما پیمان گفت: با سهمی که از فروش طلاها نصیبش می شود هم می تواند عروسی مان را راه بیندازد و هم پول دیه مردی را که مدت ها پیش در جریان یک درگیری کشته است پرداخت کند و دیگر روانه زندان نمی شود.

اما آیا حاضر شده است بودی با مردی که یک نفر را کشته و فراری است ازدواج کنی؟

نمی دانم شاید یک علاقه کورکورانه باعث شد که تن به ازدواج با یک قاتل فراری بدهم و حالا می فهمم که اشتباه می کردم.

دختر جوان همان طور که اشک هایش را پاک می کرد ادامه داد: 9 ماه از جوانی ام را به پای کسی تلف کردم که نمی توانست خوشبختم کند و حتی مرا به همکاری با خود و دیگر اعضای باند دزدی وادار کرد.

طبق قراری که پیمان با من گذاشته بود، روز دزدی مسلحانه از طلافروشی، به عنوان مشتری وارد شدم، بعد هم افراد باند هجوم آوردند و بعد از دزدی پا به فرار گذاشتند ولی من دستگیر شدم!

از مادرت بگو، الان چه می کند و برادرت کجاست؟

مادرم با کارکردن در منزل مردم هزینه زندگیمان را تأمین می کند و برادرم متأسفانه به خاطر مصرف مواد از پیش ما رفته. اگر برادرم از ما حمایت می کرد چرخ زندگیمان را می چرخاند گرفتار چنین سرنوشتی نمی شدم.البته قبول دارم که مادرم را فراموش کرده بودم. مادری که تمام جوانی و سلامتی اش را به خاطر من فدا کرده و این اشتباه بزرگ من در زندگی بود.اما امیدوارم حالا که آزاد شده است ام بتوانم گوشه ای از زحمات مادرم را جبران کنم.

واژه های کلیدی: زندگی | چگونه | همکاری | ازدواج | اخبار حوادث

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs